حرفی از جنس همه چی
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387

زن

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

اخرین پک رو که به سیگار زد بلند شد و به طرف تلفن رفت هنوز هم نمی دونست چه جوری شروع کنه.از دیشب هزار بار این سکانس رو واسه خودش تکرار کرده بود اما حالا انگار همه چیز از یادش رفته بود. تمام دیالوگ هایی که از شب پیش حفظ کرده بود یادش رفته بود .دستش رو بطرف پاکت سیگار برد اما یادش افتاد از دیشب تا الان این ۲ پاکتی هست که داره میکشه.اما دیگه واسش مهم نبود. دیگه مهم نبود که چند تا نخ سیگار کشیده ...دیگه مهم نبود که مردم دربارش چی میگن...

از تلفن زدن منصرف شد...بازم یه سیگار روشن کرد ...تو این دقایق سیگار هم دیگه ارومش نمیکرد...فقط می خواست همه چی رو فراموش کنه .اما انگار وقتی واژه ی فراموشی رو تو ذهنش تکرار می کرد ... نا خوداگاه گذشته مثل یه فیلم جلوی چشمش میومد .یاد گذشته افتاد

چقدر همه چیز خوب بود .فکر می کرد بهترین مرد دنیا رو بدست اورده .فکر میکرد خوشبخت ترین زن روی زمینه.اما ...

تو همین فکرا بود که خوابش برد.

بازم خواب بچه رو میدید .بچه ای که یک عمر باید حسرت نداشتنش رو میخورد...

از خواب که بیدار شد بازم به یاد خوابی که دیده بود افتاد ...کاش هیچ وقت بچه ای وجود نداشت تا خودش رو این قدر بدبخت ببینه...به افکار پوچ و مسخره ی خودش خندید...وقتی  شوهرش فهمیده بود بچه دار نمیشه مثل یه اشغال پرتش کرده بود بیرون...

زن دیگه خودش نبود ...دیگه زن نبود...دیگه عاشق نبود...پر بود از نفرت..پر از خشونت شده بود..می خواست مثل مرد بشه...یک مرد






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات