حرفی از جنس همه چی
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387

کلاس روز جمعه

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

بگو ای یار بگو که دلم تنگ شده...با صدای این اهنگ از خواب بیدار میشم .یادم میاد که شب قبل ساعت گوشیم رو روی ساعت ده صبح تنظیم کردم تا زنگ بخوره.(ناخوداگاه از این اهنگ بدم میاد .شاید بخاطر اینکه از خواب بیدارم کرده!!!!)به زور از رختخواب جدا میشم و خودم رو به اشپزخونه میرسونم.کسی توی خونه نیست .یادم میاد که همه به خونه ی مامان بزرگم رفتن.باید چایی دم کنم .ساعت ده و نیم مشغول خوردن صبحونه ای بودم که خودم درستش کرده بودم!!!که تلفن زنگ خورد.دوستمه.از وقتی شوهر کرده حسابی زرنگ شده و زودتر از من به دانشگاه میره!!! طبق معمول به من میگه عجله کنم چون کلاس چند دقیقه دیگه شروع میشه.یادم میاد که ساعت خونه ده دقیقه عقبه.هر جوری که شده اماده میشم.یادم میاد که باید خودم برم دانشگاه و کسی نیست که منو به دانشگاه برسونه اخه همه رفتن خونه ی مامان بزرگم.به طرف خیابون حرکت میکنم...تازه متوجه هوای گرم وافتاب داغ میشم و صدای کولر گازی خونه های شهرمون.هنوز خرداد نشده گرما بیداد میکنه.روز جمعه ساعت ۱۱ .بعید میدونم که تاکسی گیر بیاد.حتی ماشین های شخصی هم نیستن که یه بوقی زده باشن...بالاخره یه تاکسی پیدا میشه...دانشگاه...بازم خدا رو شکر مسیرش میخوره...راننده یه مرد خیلی پیره از من سوال میکنه دخترم دانشجوئی؟

-بله

-دیشب اخبار رو گوش دادی؟

-چه شبکه ای پدرجان؟

-رادیو فردا

-نه خیر مگه خبری شده؟

-مثل اینکه تو همدان بازم به لباس دانشجوها گیر دادن.اخه مگه تا کی می تونن جلو جوونای مردم رو بگیرن؟خدا ابروشون رو ببره که این قدر جوونا رو اذیت نکنن.

به دانشگاه رسیدم.مثل اینکه دل این پیرمرد بیشتر از جوونا پر بود.از خودم خجالت میکشم.دانشجو و اینقدر بی خبر

با عجله به طرف کلاس میرم.استاد اومده....!!!!




احمد
سه شنبه 21 خرداد 1387 09:06 ق.ظ
شب بیا باغ كارت دارم...
سارا
دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 11:05 ق.ظ
مژی كجایی تو چت روم غیبت زد؟
كیوان
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 06:05 ق.ظ
مژده جان سلام وخسته نباشی.
حقیقتا اصلا نفهمیدم قصدت از نوشتن این مطلب چی بود؟!!
آخه نه سرو ته داشت ونه نوشتار قوی داشت.با این حال امید وارم موفق باشی.


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات