حرفی از جنس همه چی
پنجشنبه 13 تیر 1387

نگاه گرم توی یه روز سرد

پنجشنبه 13 تیر 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

روزای سرد زمستون...سارافون جین.یقه اسکی سفید.یه صف شلوغ پر از بچه...دختری که از سرما می لرزید...نگاه مهربونی از اون ور صف... که همیشه گرمش میکرد.

۱۶ سال از اون روزا میگذره ...شاید بیش تر از هزار بار این خاطره رو توی ذهنم تکرار کرده باشم.

قیافش رو دقیق یادم نمیاد...موهاش حلقه ای بود.یادم هست هنوز.حلقه های درشت .

مثل موهای خودم بود اما تیره تر.صورتش با این که بچه بود یه مردونگی خاصی داشت .نمیدونم

شایدم واسه یه دختر بچه پنج ساله اینجوری نشون می داد.رنگ صورتش روشن بود...آره ....یادمه

پوست تیره ای نداشت .فکر کنم همون موقع به شباهتش به خودم پی بردم...لبخند گرمش...

مثل یه غریبه که میخواد با دادن یه لبخند بهت نزدیک بشه.

                                                                        ....

این یک توهم بود یا توی دنیای واقعی من اتفاق افتاده بود؟؟؟!!!چرا همیشه من اونو توی صف میدیدم؟؟؟...

تنها خاطره ای که ازش یادم مونده همینه.یه نگاه گرم توی یه روز سرد ...فصلش رو نمیدونم اما اینجا  فقط چند روز از زمستونش هوا سرد میشه...

                                                                       ....

رویای اون روز (بعد از این همه سال انگار همین دیروز بود) منو یاد رویای دیدن فرشته عذاب میندازه..

یه چیزی بین دنیای واقعی و رویا اما هیچوقت دلم نمیاد اسمش رو فرشته عذاب بذارم...

چهره ی معصوم با اون نگاه گرم ...تا به امروز دست نیافتنی

 

........................................................................................................

پ.ن:همین خاطره چند دقیقه ای از ۱۶ سال پیش ذهنم رو این روزها عجیب درگیر کرده...




رحیم
پنجشنبه 13 تیر 1387 09:07 ق.ظ
تو مرا می فهمی من تورا می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یك انسان است
تو مرا می خوانی من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی .....


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic