حرفی از جنس همه چی
سه شنبه 31 اردیبهشت 1387

خبر خوب

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

ما ادما هم دنیای عجیبی داریم.تو این همه بدبختی و گشنگی و بی پولی با یه خبر زود خوشحال میشیم و همه چی یادمون میره.حتا یادمون میره چند روزه دیگه امتحان پایان ترم داریمو هیچی نخوندیم .یادمون میره کاوه عزیز پور بی گناه تو زندان زیر شکنجه مرد. یادمون میره تو ایران چه قدر ادم بیچاره و زیر خط فقر وجود داره و...

خدا کنه این خوشی های کوتاه این چیزا رو از یادمون نبره...

پ.ن۱:نمی خواستم این پست سیاسی بشه .حالا هم نشد.




یکشنبه 29 اردیبهشت 1387

اشتباه تکراری

یکشنبه 29 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

باز هم اشتباه تکراری من.چرا نمیخوام این واقعیت رو قبول کنم؟ باز هم دارم ادای ادمای دیگه رو در میارم؟اخه با ادا در اوردن که نمیشه خودت باشی.نه.حالا دیگه مطمئن شدم من مثل اونا نیستم

.دیوونه ای که میخواد مثل بقیه باشه .بزار همون دیونه بمونه

پ.ن۱:اگه این پست خیلی گند شد ببخشید اخه دارم از کافی نت دانشگاه تایپ میکنم.

پ.ن۲:بعضی موقع ها باید ادای بقیه رو در بیاری تا خودتو بهتر بشناسی.

پ.ن۳:تفلید عیب نیست دزدی و چاپیدن عیب است.(صادق هدایت)




دوشنبه 23 اردیبهشت 1387

حرف های دلم

دوشنبه 23 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

بعضی موقع دوست دارم تمام حرفایی که توی دلمه و تا گلوم بالا اومده رو بریزم بیرون دوست دارم تموم حرفام رو بالا بیارم. اما نمیشه به ادم میخندن.یه جورایی در بارت بد فکر می کنن.نمیشه بگی بزار بد فکر کنن.نه نمیشه .اخه مثلن همه ی ما ادمیم. مجبوریم پیش هم زندگی کنیم.چون به هم نیاز داریم.اما هیچ وقت خودمون نیستیم. همش تظاهر میکنیم .چون میترسیم .از تنهایی . از اینکه کسی به خاطر طرز فکر ما ما رو طرد کنه.اینجوری میشه که دیگه خودمون نیستیم.همش تظاهر....




یکشنبه 22 اردیبهشت 1387

کلاس روز جمعه

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

بگو ای یار بگو که دلم تنگ شده...با صدای این اهنگ از خواب بیدار میشم .یادم میاد که شب قبل ساعت گوشیم رو روی ساعت ده صبح تنظیم کردم تا زنگ بخوره.(ناخوداگاه از این اهنگ بدم میاد .شاید بخاطر اینکه از خواب بیدارم کرده!!!!)به زور از رختخواب جدا میشم و خودم رو به اشپزخونه میرسونم.کسی توی خونه نیست .یادم میاد که همه به خونه ی مامان بزرگم رفتن.باید چایی دم کنم .ساعت ده و نیم مشغول خوردن صبحونه ای بودم که خودم درستش کرده بودم!!!که تلفن زنگ خورد.دوستمه.از وقتی شوهر کرده حسابی زرنگ شده و زودتر از من به دانشگاه میره!!! طبق معمول به من میگه عجله کنم چون کلاس چند دقیقه دیگه شروع میشه.یادم میاد که ساعت خونه ده دقیقه عقبه.هر جوری که شده اماده میشم.یادم میاد که باید خودم برم دانشگاه و کسی نیست که منو به دانشگاه برسونه اخه همه رفتن خونه ی مامان بزرگم.به طرف خیابون حرکت میکنم...تازه متوجه هوای گرم وافتاب داغ میشم و صدای کولر گازی خونه های شهرمون.هنوز خرداد نشده گرما بیداد میکنه.روز جمعه ساعت ۱۱ .بعید میدونم که تاکسی گیر بیاد.حتی ماشین های شخصی هم نیستن که یه بوقی زده باشن...بالاخره یه تاکسی پیدا میشه...دانشگاه...بازم خدا رو شکر مسیرش میخوره...راننده یه مرد خیلی پیره از من سوال میکنه دخترم دانشجوئی؟

-بله

-دیشب اخبار رو گوش دادی؟

-چه شبکه ای پدرجان؟

-رادیو فردا

-نه خیر مگه خبری شده؟

-مثل اینکه تو همدان بازم به لباس دانشجوها گیر دادن.اخه مگه تا کی می تونن جلو جوونای مردم رو بگیرن؟خدا ابروشون رو ببره که این قدر جوونا رو اذیت نکنن.

به دانشگاه رسیدم.مثل اینکه دل این پیرمرد بیشتر از جوونا پر بود.از خودم خجالت میکشم.دانشجو و اینقدر بی خبر

با عجله به طرف کلاس میرم.استاد اومده....!!!!




شنبه 21 اردیبهشت 1387

بی هویت(قسمت اول)

شنبه 21 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

دختر مثل همیشه خودش رو جلوی اینه دید .انگار پاهاش ناخوداگاه بدنش رو روبروی اینه میبرد.

به عکس خودش توی اینه زل زده بود.اما انگار هیچ چیز این عکس به اون شباهت نداشت.زیر چشمش سیاه و کبود شده بود.صورتش از همیشه رنگ پریده تر به نظر میرسید.به یاد دو روز پیش افتاد.یهو تمام دردا و بدبختیایی که تو این دو روز کشیده بود از یادش رفت.به یاد مسعود افتاد.

چه قدر عاشقش بود.انگار همه ی خوبی های دنیا تو این پسر خلاصه شده بود.بهترین روز عمرش وقتی بود که تونسته بود با پول تو جیبی کمی که داشت واسه تنها عشقش یه ادکلن بگیره.چقدر اون روز بهش خوش گذشته بود.بعد از اون روز مسعود همیشه از اون ادکلن  استفاده میکرد.چقدر دلش واسه عطر تن تنها عشقش تنگ شده بود.وقتی میخواست اسم دختر رو صدا بزنه لبش غنچه میشد.دختر همه ی این جزئیات رو به یاد داشت .مثل اینکه پسر روبروش ایستاده باشه.

....

ادامه دارد

پ.ن:این اولین پست ۲ قسمتی هست که توی وبلاگ میزارم.




پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387

زن

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :
نویسنده :مژده

اخرین پک رو که به سیگار زد بلند شد و به طرف تلفن رفت هنوز هم نمی دونست چه جوری شروع کنه.از دیشب هزار بار این سکانس رو واسه خودش تکرار کرده بود اما حالا انگار همه چیز از یادش رفته بود. تمام دیالوگ هایی که از شب پیش حفظ کرده بود یادش رفته بود .دستش رو بطرف پاکت سیگار برد اما یادش افتاد از دیشب تا الان این ۲ پاکتی هست که داره میکشه.اما دیگه واسش مهم نبود. دیگه مهم نبود که چند تا نخ سیگار کشیده ...دیگه مهم نبود که مردم دربارش چی میگن...

از تلفن زدن منصرف شد...بازم یه سیگار روشن کرد ...تو این دقایق سیگار هم دیگه ارومش نمیکرد...فقط می خواست همه چی رو فراموش کنه .اما انگار وقتی واژه ی فراموشی رو تو ذهنش تکرار می کرد ... نا خوداگاه گذشته مثل یه فیلم جلوی چشمش میومد .یاد گذشته افتاد

چقدر همه چیز خوب بود .فکر می کرد بهترین مرد دنیا رو بدست اورده .فکر میکرد خوشبخت ترین زن روی زمینه.اما ...

تو همین فکرا بود که خوابش برد.

بازم خواب بچه رو میدید .بچه ای که یک عمر باید حسرت نداشتنش رو میخورد...

از خواب که بیدار شد بازم به یاد خوابی که دیده بود افتاد ...کاش هیچ وقت بچه ای وجود نداشت تا خودش رو این قدر بدبخت ببینه...به افکار پوچ و مسخره ی خودش خندید...وقتی  شوهرش فهمیده بود بچه دار نمیشه مثل یه اشغال پرتش کرده بود بیرون...

زن دیگه خودش نبود ...دیگه زن نبود...دیگه عاشق نبود...پر بود از نفرت..پر از خشونت شده بود..می خواست مثل مرد بشه...یک مرد




  • کل صفحات: 3
  • 1  
  • 2  
  • 3  


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic